
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مناجات پایان ماه محرمی و مدح و مرثیۀ سیدالشهدا علیهالسلام
نباشد غیر داغ تو، به دل شایسته ماتم را به شادی دو عالم هم نباید داد این غم را تویی آن اسم اعظم که حوائج مستجاب از اوست خدا از برکت نام تو بخـشیدهست آدم را تمام اغنیا هم ریزهخوار سفرهات هستند که دیدم در صف نذریبگیران تو، حاتم را به زیر سایۀ نام تو روشن شد مسـیر ما خدا هرگز نگیرد از سر ما، لطف پرچم را بخار رحمت از چایی بزمت جلوهگر باشد به رشک آورده چایِ روضۀ تو، چاهِ زمزم را "حسین و یا حسین و یاحسین و یاحسین" آری برای عاشقان عشق است از عالم همین دم را چنان که باید و شاید نکردم گریه بر داغت به غفلت دادم از کف دامن ماه محرم را به تیر و نیزه و شمشیر و سنگ آن قوم شیطانی چرا کـشتند اینگونه ولی الله اعـظم را؟! تداعی شد تمام روضهها در پیش چشمانش به دست دشمنان تا دختر تو دید خاتم را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات پایان ماه محرمی و مدح و مرثیۀ سیدالشهدا علیهالسلام
یک ماه میشود که ز جان گریه کردهام با روضههای مرثیهخوان گریه کردهام یک ماه میشود که به لبهای تشنهات نـزدیـک آبهـای روان گـریـه کـردهام یک ماه میشود که ز غمهای خواهرت هـمنـالـه بـا امـام زمـان گـریـه کـردهام گاهی در اول سلام زیارت، دم غروب در حـسـرت زیـارتـتـان گـریـه کـردهام گـاهـی بـیـاد خــیـمـۀ آتـش گـرفـتــهات گـاهی بـرای دخـتـرتـان گـریه کـردهام گاهی میان واحد و سنگین و شور و دم دست خودم نبوده، سینهزنان گریه کردهام اشکی نمـانـد، از غـم بر نیـزه رفـتـنت بر ماجرای تـیر و کـمـان گریه کردهام اصلا عجیب بود حال و هوای محرمام کـلـی بـرای غـربـتـتـان گـریـه کـردهام آمد نشست، دست به روی سرش گذاشت هر تکه را که دید روی پیکرش گذاشت از یک طرف کمی گل ریحانه جمع کرد از یک طرف کمی پر پروانه جمع کرد یک، نه، دو، نه؛ چقدر شبش پر ستاره بود یک جسم خسته بود ولی پاره پاره بود خون میجهید و تاب و توانش نمانده بود جـان در تن امـام زمـانـش نـمـانـده بود انگـشـتـرت کجـاست؟! بمـیرم برای تو آب آورت کجـاست؟! بـمـیـرم برای تو وقت اذان شده است بگو اکبرم کجاست؟ پـیـراهـن سـفـارشی مـادرم کـجـاسـت؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات پایان ماه محرمی و ورود سر مطهر امام علیهالسلام به شام
ما هـر چه بـود پـای مـحـرم گذاشـتـیم در چَـشمها دو چِـشـمۀ زمـزم گذاشتـیم قطعاً دعای فـاطمه پشت و پـناه ماست وقـتـی دم حـسـیـنـیـه پـرچـم گـذاشتـیـم ما ارث گـریـه از پـدر خویش بردهایم پـا جـای پـای حـضـرت آدم گـذاشـتـیم این اشکها برای تو باشد، حسین جان شاید به روی زخـم تو مـرهم گذاشـتیم تـفـسیر روضههـاست، حروف مقطعه جـان را مـیـان سـورۀ مـریـم گذاشـتـیم خـیـلی حـسـین زحـمـت مارا کشیدهای خـیـلی برای روضـۀ تو کـم گـذاشـتـیم یک عمر دم حسن شده و بازدم حسین این عـشق را به سـیـنه دمادم گذاشـتیم یک اربـعـین زیـارت ما را ردیف کن ما هر چه بود پـای مـحـرم گـذاشـتـیـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات پایان ماه محرمی و ورود سر مطهر امام علیهالسلام به شام
ای دل! مگر نه خاتمه، ماه محرّم است؟ «باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟» گر مـاجـرای کـوفـه و کـربـبـلا گـذشت «باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» گویا طلـوع کرده به شام، آفـتاب عـشق «کآشوب در تمـامی ذرّات عـالم است» صبح ورود شـام چـنان تـیره بُـد کـز آن «کار جهان و خلق جهان، جمله درهم است» سرهای کـشتگـان همه بر دوش نیـزهها «سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است» آن محشری که کرد به پا چوب خیزران «بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است» رشک مَلَک خرابهنشین شد که «محتشم» گـفتا: «عـزای اشـرف اولاد آدم است» ویــرانــه و دل شـب و دردانــه و پــدر آری؛ بساط عـشق بهخوبی فـراهم است فردا سپـیـده، چـشم در آن بزم تا گـشود بر گِرد شمع دید که پـروانهای کم است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ترسیم وضع مسلمانان غزه در جنایات رژیم صهیونیسم
دیگر برای درد، درمـانـی نـمـانـده از غـزه میآید خـبر، جانی نمـانده طفلان و نوزادان، همه تشنه گرسنه در غـزه حـتـی لـقـمـۀ نـانی نـمانده آداب جـنـگــیـدن نــمـیدانـنـد آیــا؟ آن گرگها را رحم و وجدانی نمانده؟ کـشتـند و دیـدیم و تـقـلایی نکـردیم انـگـار در دنـیـا مـسـلـمـانی نمـانده چشمان دنیا را گرفته خواب غفلت اصلاً مسلـمان هیچ، انـسانی نمانده مُردن روا باشد در این داغ فراوان وقـتی برایم چـشـم گـریـانی نمـانده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
شـامـگـه که عـیـسیِ چرخ کـبـود کرد بر سر طـیـلـسـان مشگ بـود داد چـرخ تـوسـن معـکـوسسِـیـر جای خـاصان حـرم، در پای دِیْر دِیْری اما در صفا «بیتالحـرام» کعـبهای، در وی خـلـیلی را مقام معتکف در وی، یکی پیری صبیح چون به تخت طارم چارم، مسیح راهـبی، روشـندلـی، فـرزانـهای مسجـدی در کـسـوت بتخـانهای ناگـهـان دستی ز غـیب آمد پـدیـد بـا مـداد خـون و با کـلـک حـدیـد پس سه بیتی بعد غیبت در سه بار برنوشت از خون به دیوار حصار کـامـتـی که کـشـت فـرزند بـتـول خواهد آیا شافـعـش بودن رسول؟ کافـران ماندند از او حـیران همه وز شگـفت انگشت بر دندان همه کرد راهب سر برون از دِیْر و دید آتـشـی سـوزان به نخـل نی، پدید شـعـلـهرویی، خـودنـمایی میکـند فــاش دعــوی خــدایـی مـیکــنـد فــتــنـۀ دلهـای آگــاه اسـت، ایـن دعـوی «انـی انـاالله» اسـت، این پیر روشندل پس از روی شگفت رو به سوی آن سیهبخـتان گرفت گفت: الله! این گرامیسر ز کیست؟ رفته بر نوکِ سنان از بهر چیست؟ پـاسـخـش دادنـد آن قـوم جـهــول کز حـسـیـنبنعـلی، سبـط رسول پس بگفتا: عیسی ار فرزند داشت امتش بر روی چشمش میگذاشت داد بـر آن کـور چـشـمــان پـلــیـد درهمی معدود و آن سر را خرید دیْـرگـاه از وی، سـراپـا نـور شد چاه ظـلـمت، جـلـوهگـاه طـور شد دیْــرگــاه هــفــتــم نـیــلـیقــبــاب گفت با خود: «لیتنی کُنتُ تراب»! آمد از هـاتـف نـدا در گـوش وی کای مـبـارک طـالـع فـرخـنـدهپی! خوش همای دولت آوردی به دست شاد باش، ای پیر راد دینپرست! کـاین عـزیز کـردگـار داور است نـاز پـرورد رسـول اطـهـر است ذروۀ عـرش است، کمتر پـایهاش خفته صد «روحالقدس» در سایهاش بوالبشر از شور این سر از بهشت سر بدین دیـر خـرابآبـاد، هِـشت شور این سر بُرد موسی را به طور «رَبِّ اَرْنی»گوی با وجد حضور چون مسیح از شور او، سرشار شد با هـزاران شـوق، سـوی دار شد هر که را سودای عشقی در سر است شور عشق این سر بیپیکر است پیـر دِیْـر آن سر گرفت اندر کنار کـرد مـرواریـد تـر بر وی نـثـار شست با کافـور و عـنـبر موی او بـا ادب بـنـْـهـاد رو بــر روی او دید ز آن تابـنـدهرو، آن نیکبخـت آنچه در شب دیده موسی از درخت سـر به بـالا کـرد کـای شـاه قِـدم! حـق عـــیـسـای مـسـیـح پــاکدم! حکم کن کاین سر گشاید لب به گفت سـازدم آگـاه از ایـن سِـرِّ نـهـفـت پس به گـفـتار آمد آن نطق فصیح همچو در گهـواره، عیسای مسیح گفت: برگـو، خـواستار چـیـستی؟ گـفـت: الله! فاش گو، تو کـیستی؟ مـن بــرآنـم کـه تـویـی دادار رب عیسی، ابن و روح، ناموس و تو، اَب گفت: نی، نی؛ «الحذر» زین کیش بد رو فرو خوان «قُـلْ هُـوَ اللهُ اَحَدْ» پاکیزدان «لَمْ یَلدْ، لَمْ یُولَدْ» است ساحتش، عاری از این قید و حد است من ز روح و ابن و اَب، آنسوترم کـردگـار «لـم یـلـد» را مـظهـرم مـن حــسـیـن بـن عـلـی عــالـیام کـه بـه مـُـلک آفـریـنـش، والـیام مـادرم، بـنـت شـهـنـشـاه حـجـیـز مریمش از جان و دل باشد کـنیز من شـهـید تـیـر و تیغ و خـنجـرم تـشـنـه بـبـْریـدنـد اعـدا، حـنجـرم گـفـت: الله! ای شه پـوزشپـذیـر! رحم کن بر حال این ترسای پیـر گفت: حاشا! کی شود مقبول رب؟ معتکف در شرک روح و ابن و اَب شـوری از «لا» در دل آگـاه زن ونـدر او خـیـمـه ز «الا الله» زن زآن سپس در بزم خاصان نِه قدم برخـور از تـقـدیـس سلـطـان قِـدم راهـب از تـلـقـیـن آن شاه وجـود لب به تـهـلـیـل شهـادت بـرگـشود مصطـفی را با رسـالـت، یاد کرد زآن سپـس رو بر خـدیو راد کرد کـای کـلام نـاطـق رب غــفــور! ناسخ تـورات و انـجـیل و زبـور! باش زین پیر این شهادت را گواه روز رسـتــاخــیــز در پـیـش الـه این بگـفـت و شـاه را بدرود کرد سر بداد و چهره، اشکآلـود کرد دیـر تـرسـا، کـعـبـۀ مـقـصود شد و آن زیــان او، سـراپـا سـود شـد کی زیان بیند ز سودا؟ ای عمید! آن که درهم داد و یوسف را خرید نی حـنان الله از این گـفـتـار خـام ای هزاران یـوسـفـت کمتر غـلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
امشب كه پا گُشا شدهای در كُنِشْت من انگار اُلـفتی است تو را با سرشتِ من آورده قـابِ چَشـمِ تو عكسِ بهـشتِ من تـغـیـیـر میدهـی هـمـۀ سرنـوشتِ من از رویِ نیزه سر زده مهمانِ من شدی تـو كیـستی؟ كه ماه به ایـوانِ من شدی تو كـیستی؟ كه یوسفِ بـازارِ من شدی من نه، تو آمـدی و خـریـدارِ من شدی عیسیترین مـسیحی و دلـدارِ من شدی با جـلـوهای تـمامِ كَـس و كارِ من شدی من تا به حال فـخـر بدین سـان ندیـدهام طـوبـی لَـكْ از تـمـامیِ عـالـم شـنـیدهام بـرقِ نـگـاهِ تـو جـگـرم را كـبـاب كرد تاریـكی(۱) كُـنـشـتِ مـرا آفـتـاب كـرد یك عمر هر چه ساخته بودم خراب كرد آقـایـی تـو رویِ كـمِ مـن حـسـاب كـرد آن قـطـرهام كه در دلِ دریـا نـشاندیام پـایِ ضـریـحِ قـبـلـۀ دلهـا نـشـانـدیام زُنّار(۲) پاره میكنم از جان به راهِ تو ای روح و اِبن و اَبْ به فـدایِ نگاهِ تو ای عرش و فرش، سایـهنـشینِ پـناهِ تو از چیست؟ نوكِ نیـزه شده تكـیهگـاهِ تو یحییِ سر بریده! به خون میكِشی مرا با شور و جلوهات به جنون میكِشی مرا مـن آبــرو گـرفــتــهام از آبــرویِ تــو باشد گـواهِ غـربتِ سُرخـت، گـلـویِ تو با اشك و با گلاب دهم شـسـتـشـویِ تو تا خاک و خون کمی بزدایم ز روی تو با بَـد وسـیـلـهای به گـلـویت كـشیـدهاند پیداست كه به زجـر سرت را بریدهاند با پـا چـراغِ انـجـمـنـت را شـكـستـهاند چون روز روشن است تنت را شكستهاند حـتـماً قـِداستِ سـخـنت را شـكـسـتهاند با چـكـمهها لب و دهنت را شكسـتهاند یك هاله نور دور و برت چرخ میزند یك قـافـلـه به پایِ سرت چـرخ میزند دور و برِ تو روحُ الاَمین پَر گرفته است زانویِ غم به سینه، پیـمبر گرفته است پهلو شكسته، روضهات از سر گرفته است از حال رفته، بوسه ز حنجر گرفته است با نـالـههـای فـاطـمـه از كِـثرتِ غـمت عـرش خـدا به لـرزه در آمد ز ماتـمت پیر و مرادِ من شدی ای نـور مشرقین باب الـنـجـاة امـتِ حـیرانْ در عـالـمین سـاغـر بـریـز سـاقـی ذكـرِ شـهـادتـیـن دیوانه میشـوم به هـوایِ تو یا حـسـین خـونِ خـدا به پـایِ تـو ایـمـان میآورم قـابـل بـدانـیام بـه خـدا جـان مـیآورم من عاقبتبهخیرِ توأم، خوش به حالِ من با عرشیان به سیرِ توأم، خوش به حالِ من نا آشنا ز غـیرِ توأم، خوش به حالِ من اینجا اسیرِ دِیرِ توأم، خوش به حالِ من حـالا كه خـاكِ راه شـدم در سـپـاهِ تـو میخـواهـم الـتـمـاسِ دعـا از نـگـاهِ تو ۱ـ آتشکده و معبد یهودان ۲ـ زنار کمربندی بود که ذمیان نصرانی در مشرقزمین به امر مسلمانان مجبور بودهاند داشتهباشند تا بدین وسیله از مسلمانان مشخص گردند.
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام
از کنار خواهر ای آرامِ این دل میروی کربلا تا شام را منزل به منزل میروی بعدِ گـودال بلا بییـاور و یـار و معـین منـزل اول پـناهـت شد میان خـورجین جای آنکه بین آغـوشم ببـیـنم من تو را منزل دوم تو تـابـیـدی به روی نیـزهها منزل بعـدیِّ تو یک جای معمولی نبود شأن تو هرگز درون خـانۀ خولی نبود من بمیرم منزلت، یک شب مناسب بود و بس! آن هم آن شب که سرت در دیرراهب بود و بس تو کجا و این همه آشوب و منزلگاه سخت گاه بر خاک زمین و گاه بـالای درخت سختتر از روز عاشورا و گـودال بلا بود آن روزی که شد منزلگهت تشت طلا ای سری که زینت دوش پیمبر بودهای روزها بـازیچۀ دسـتان لـشگـر بودهای به گمانم آخرش در خلوت خاموش من منزلت دامان دخـتر باشد و آغوش من سایبانم! پا بهپـا همراهِ محـمل میروی کربلا تا شام را منزل به منزل میروی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
کـاروان آهـنگ رفـتن ساز کرد سیـر مـعـراجی دگـر آغـاز کرد کرد از کوفه به شام غـم خروج بود تا شامش چهل منزل عروج هر زنی با یک جهان اندوه و درد بــود پـیـغــامآور هـفــتــاد مــرد اشک سرخ و جامه چون رخ نیلگون چشم هر یک را هزاران چشمه خون هـر اسـیـری بـود پـیـغــام آوری بر لبـش فـریـاد خـونینحـنجری گشت در هر شهر سرها زیب نی نیزهها در پیش و محملها ز پی کهـنـه دیـری بود و آنجا راهـبی شعـلـههای طـور دل را طـالـبی دیر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فراز کوه طور تـرک دنـیا گـفتهای در کـنج دیر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحظه لحـظه سالها در انـتـظار تـا شـود دیـرش زیـارتـگـاه یـار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گمکرده داشت دیـد در پـائـیـن دیـر خود شـبـی هر طرف تـابـیـده ماه و کوکـبی آمــده از طــور مــوســای دگـر در غـل و زنجـیـر عـیسای دگر سر به روی نیزه میگوید سخن یا سر یحـیـاست پیش روی من؟ کرد نـصرانی نـزول از بام دیر گرد سرها روح او سرگرم سیر دیـده بـر شـمـع ولایـت دوخــتـه چون پر پروانه جـانـش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـین شاه رازهـا گـفـتـنـد با هـم بـا نـگــاه شد فراق عاشق و معـشوق طی این بـه پـای نـیـزه او بـالای نـی ناگهان زد بانگ بر فـوج سـپـاه کای جـنـایتپـیـشـگـان روسـیـاه کیست این سر؟ کاین چنین خوانَد فصیح وای من، داود بـاشد یا مـسـیـح؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین سر یک خارجیست کرده سرپـیچـی ز فـرمـان امـیر خود شهید و عترتش گشته اسیر ریخت نصرانی به دامن خون دل گشت سر تا پا وجودش مشتعـل برکشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونفطرتان دینفروش ثروت من هست چندین بَدره زر در جـوانـی ارث بــردم از پـدر در بـهـای این هـمه سـیم و زرم امشب این سر را امانت میبـرم میکـنـم تا صـبـح با او گـفـتگـو کـز دهـانـش بـشـنوم سرّی مگو شمر را چون دیده بر زر اوفتاد عـشق سیـمش باز در سر اوفتاد داد سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چو جان در بر گرفت برد سوی دیـر سـر را با شتـاب کرد نـاگه هـاتـفی او را خـطاب راهـب از اسـرار آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیـزبـان کـیـسـتـی؟ میـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم است هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است این که زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گوش شو کـآوای جانان بشـنوی از دهانش صوت قـرآن بـشنوی گرد ره با اشک از این سر بشوی با گلاب و مُشک خاکستر بشوی برد راهب عاقبت سر را به دیر تا خدا در دیر خود میکرد سیر شد چـراغ دیـر آن سـر تا سحـر دیگر اینجا دیر راهب بود و سر گفت ای سر، تو محـمّد نیـستی؟ گر محـمـّد نیـسـتی پس کـیستی؟ ناگهـان سر غـنچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درددل ابـراز کـرد گفت: کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم من غریبم من غریب گـفت: میدانم غـریب و بیکسی گـشته ثابت غربتت بر من بسی تو غـریـبی که به هـمراه سـرت هـمره آید دستبـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرینسخن لب گشا و نام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمنـین را نـور عین گفت: راهب من حسینم من حسین من که با تو همسخـن گشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیـغــمـبــرم دیـده ایـن سـر از عـدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بـازارها اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت: ای ریـحـانـۀ خـیـرالبشر از تو خواهم ای عزیز مرتضی شـافـع راهـب شـوی روز جــزا گـفـت: آئـیـن نـصــاری واگـذار مـذهـب اسـلام را کـن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایت کام یافت تا تـشـرف در خـط اسـلام یافت یـوسف زهـرا بدو داد این برات گفت ای راهب شدی اهل نجات
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
الا که تا سـر نـی بـال و پـر درآوردی بگـو چگـونه شد از دِیْر سر درآوردی چـراغ خـانـۀ زهـــرا! مـیـان کـافــِرهـا در این مکـاشـفه قرص قـمر درآوردی بـه مـیـهـمـانی خـون خـدا بـیـا راهـب! بیـا کـه از دل صنـدوق، زر درآوردی اسـیـر مـنـطـق دِیْـرِ خـراب بـودی کـه حـسـیـن آمد و از عـشـق سـردرآوردی بـیـا تو لااقـل آزاده بـاش و این سـر را بــه احـــتـــرام درآور اگـــر درآوردی چرا تحیّر محضی؟! به ما بگو راهب! مگر چه چیزی از آن غیر سر درآوردی؟! چرا به ولـولـه افـتـاده آسـمان و زمـین ستون عـرش خـدا را مگر درآوردی؟! رگ بریده، لب خـشک، گَـرد خاکـستر بگـو چه دیـدی؟ با چـشم تـر درآوردی تمام شب تویی و پرسشی که کعبه گریست حسین جان! چه شد از دِیْر سردرآوردی؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
درد بــســیــار، مــداوا گــریــه ارث جــامــانـدۀ زهــرا گـریـه روزهـا نـالـه و شـبهـا گـریـه آب مـیخـورد، ولـی بـا گـریـه گریه بر آب وضویش میریخت خوندل بر سر و رویش میریخت گریه بر شاه شهیدان خوب است گریه بر کشتۀ عریان خوب است گریه بر دامن طفلان خوب است گریه بر آن لب و دندان خوب است خـواسته هر سحـرش گریه کند در فــراق پــدرش گـریـه کـنـد گــریـه بـر نــالــۀ آن مــادرهـا گـریـه بـر گـریـۀ آن دخـتـرهـا گـریـه بـر غـارت انـگـشـتـرها گـریـه بر سـوخـتـن مـعـجـرهـا رنگ مهـتـاب، زمـیـنش میزد دیـــدن آب، زمــیــنــش مـیزد گریه بر ناقه نشسته سخت است گریه با پیکر خسته سخت است گریه با بال شکسته سخت است گریه با گردن بسته سخت است گریه خوب است که هر شب باشد گـریـه بـر چـادر زیـنـب بـاشـد آنکـه را هـسـت پـیـاده نکُـشـید تـشـنـه را بر لب بـاده نـکُـشـید طـفـل را این همه ساده نکُـشید ذبــح را آب نــداده نــکُــشــیــد هـیچ کـس آب به گـودال نـبـرد پــدرم ذبــح شـد و آب نـخـورد آمـــد و دیـــد تـــنـــی افــتـــاده کُــشــتــۀ بـی کــفــنــی افــتـاده شـــه بــی پــیــرهــنـی افـتــاده پــاره پـــاره بـــدنـــی افـــتــاده هـمه پروانه و شـمـعـش کردند بـوریـا آمـد و جـمـعـش کـردند آمـد و دیـد کـنـارش پَـر نـیست بـدن افـتـاده ولیکـن، سر نیست چند انگـشت، و انگـشتر نیست این حسین است ولی دیگر نیست بس که با نـیـزه قـلـیـلش کردند ذبــح کـردنـد قــتـیـلـش کـردنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
مشکـلگـشـای عـالـم و آدم؛ صحـیفه قـرآنی از آیـاتِ مستـحـکـم؛ صحـیفه هر واژه اقیانوسی از عرفان و حکمت دریاتر از، جاریتر از زمزم؛ صحیفه با ظلمتِ عصیان رسیدم خسته هر بار با نور خود بُرد از وجودم غم؛ صحیفه «يَا مَنْ تُحَـلُّ»١ شد سپـر وقتِ بلایا زد آب را بر آتـشِ مـاتـم؛ صـحـیـفـه دردِ مرا «سَهِّل لنا عَفوک»٢ شفا داد بر زخم دل، شد بهترین مرهم؛ صحیفه گفتم که «فَاقْبِضْنی»٣ بگیر از بنده جان را جـان داد اما بر تـنم کم کم؛ صحـیـفه «وَاجْعَل یَقینی»۴ اعتقادم را جلا داد آرامـشـی آورد در قـلـبـم؛ صـحـیـفـه گفتم زمین خوردم خدا «مَولایَ اِرْحَم»۵ با اشک خواندم زیر لب نم نم؛ صحیفه دلـتــنـگِ دیـدارنـد مـثـل مـن دمــادم هم نـدبـه هم نهـج البلاغه هم صحیفه من مطـمـئـنم در نمازِ مغربش هست ذکـرِ قـنـوتِ منـجـیِ عـالـم؛ صحـیـفه تا زودتر امضا شود صبـحِ ظهورش بایـد شـود ذکـر لـبـم هردم؛ صحـیفه! ١. يَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكارِهِ(دعای٧) ای آنکه گره گرفتاریهای سخت فقط به وسیله او بازگردد ٢. سَهِّل لنا عفوک بِمَنِّک، و اَجِرْنا مِن عذابِک بتجاوُزِک(دعای١٠) الهی؛ بر ما منت گذار و بخششت را بر ما آسان فرما، و با گذشت خود، ما را از کیفرت رهایی بخش ٣. اِذا کان عُمری مَرْتَعَاً لِلشَّیطانِ فاقْبِضْنی اِلیک قَبْلَ اَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ الی(دعای٢٠) الهی؛ آنگاه که عمرم چراگاه شیطان شود، پیش از آنکه دشمنیِ سخت تو به من رو آورد، یا خشم تو محکم و پایدار گردد، جانم را بگیر. ۴. بَلِّغ بایمانی اَکمَل الایمانَ واجْعَل یقینی افضل الیقین(دعای٢٠) خدایا؛ ایمانم را به کاملترین درجه ایمان برسان و یقینم را بهترین یقین قرار ده. ۵. مَولایَ اِرْحَم کَبْوَتی لحرِّ وَ جْمعی وَ زَلَّةِ قَدَمی(دعای۵٣) ای سرور من، با صورت به زمین خوردنم و بر لغزش گامهایم رحم کن.
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
تـمـام عـمـر با گـریه عجـین بود تمام عمر هر لحـظـه حـزین بود سـبکتـر از فـرشـته بـال میزد پـر پـرواز او اشـک وزیـن بـود شـهـید زخـم عـاشـوراست مـولا چهل سال است آقا داغـدار است چهل سال است چشمش بیقرار است نـدیـده تا کـنـون چـشمان غـیرت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
یک عمر با اندوه و ماتم زندگی کردی در بزم اشک و روضه و غم زندگی کردی جریان به جریان زمزمه کردی شهادت را باران به باران مثل زمزم زندگی کردی ای داغـدار ارغـوانهـای غـریب طـف هر روز با داغی مجـسم زندگی کردی با زخـمهای اِرباً اربا جان به لب بودی با پـارههـای نـا مـنـظـم زنـدگـی کـردی با بتپرستان، جان سیاهان در غریبستان بیآشـنا بییـار و هـمـدم زنـدگی کردی هر چند زیر بار مـاتم شـانهات خـم شد اما صبـورانـه، مـصـمـم زندگی کردی هر لحظهات سرشار بود از خاطرات داغ پس با کدامین خاطره کم زندگی کردی؟ از صبـح عـاشـورا الی شام شهـادت با یلـداتـرین ساعـات عـالـم زندگی کردی بـا یـاد داغِ؛ داغخـیـز خـیـزران و لـب با زخم بیدرمان و مرهم زندگی کردی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
آگـه چـو شد از حـالـت بـیـمـاری او دامـن به کـمـر بـسـت پـیِ یـاری او محمد علی مجاهدی آنجا که سکوت مرگ و استبداد است خـون شهدا، رسـاتـرین فـریاد است محمد جواد غفور زاده قـد قــامـت تـو کـلام عــاشـورا بـود آمـیـخــتـه بـا قــیــام عــاشـورا بـود منیژه هاشمی هرگـز نـگـذاشـت تا ابـد شـب بـاشد او مـانـد کـه در کـنـار زینب بـاشـد منیژه هاشمی سجادهٔ اشک تو به هر جـا باز است صد جاده به سمت آسمانها باز است میثم مؤمنی نژاد با گـریه تـمام روز تو شب شده بود از هـرم بلا تنت پر از تب شده بود محمد حسن بیاتلو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام
بــهــار آســمــان چــارمــیــنــی غـریب امّـا، امـامـت را نگـینی همیشه چـشم گـریـانیست با تو مـگـر یـاد شـهـیـدانیست بـا تو نگاهت ابر گـریانیست در شام عجب آئـینه بـارانیست در شام چه رازی داشت آخر سجدههایت چه کردی در «صحیفه» با دعایت چه میشد خـاک دامـان تو باشم شـبی مهـمـان چـشـمان تو باشم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام از وقایع کربلا
لحظه در لحظه در این راه بلا میریزد زخـم یک بام ز سنگ دو هوا میریزد هـر که دارد هـوس کـربـبـلا گـریه کند اشـک خـون مـنـتـقـم آل عـبـا میریـزد هر که دارد به سرش شور و نوا ندبه کند کز سـرِ نـی ز لـب شـاه نــوا مـیریـزد ناسزا طـعـنه جـفـا سنگِ ملامت دشـنام آشـنـا ریـزد و بـیـگـانـه جـدا مـیریـزد رنج و ماتم نه فقط قسمت من بود که اشک گاهی از دیـدۀ این قـوم خـطـا میریـزد پـا بـه پـای سـرِ بر نـیـزه دویـدم، دیـدم اشک غـم از بـصر خـونخـدا میریزد نقـش زیبایی این واقعه در گـودال است که از آن حـنجر صد پاره دعا میریزد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام قبل از شهادت
یـادم نـرفـتـه لحـظـههای آخـرش را یـادم نرفـتـه زخـمهـای پـیکـرش را یادم نرفته لـرزه از پـا تا سرش بود وقتی به پشت خیمه آورد اصغرش را یادم نرفـته ظـهـر عـاشورا ز میدان بر خـیمه آورد ارباً اربا اکـبرش را دیدم چگـونه قطره قطره آب میشد وقـتی کـه دیـد افـتـادن آبآورش را حتی نـماز عـصر بین خـیـمهها بود اما غروب از تن جدا دیدم سرش را دیدم یکی از تن بـرید و برد سر را آن یک برید انگشت و برد انگشترش را گرچه ندیـدم لیک بشنـیدم ز گـودال فـریـادهای جـانـخـراش مـادرش را یادم نخواهد رفت آنشب را که در شام برد از بر ویراننشینان دخترش را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام قبل از شهادت
پـادشـاه کـشـور مـرثـیـه و مـاتـم مـنـم پـایتـخـت سرزمـین اشکها شد دامـنم از تنم جان در نمیآید خلاص از غم شوم بعـد عـاشـورا دگر زنـدانـی پـیـراهـنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین ( امام سجاد) علیهالسلام در وقایع عاشورا
غم از نگاهت در زمین و آسمان جاریست رودی خروشان از دلت تا بیکران جاریست این غـم شـبیه هیچ انـدوه مجـسـم نیست جز اشک بر زخم دلت انگار مرهم نیست پشت حجاب اشک دریایی ز غـم داری دریا نه، اقـیانـوسی از غـمهای بسیاری ای یـــادگــار داغهــای تـــا ابــد تـــازه ایوب صبرش نیست با صبرت هماندازه مانده است روی خاطراتت ردِّ پای زخم با گریه گُل میکرد هر زخمی به جای زخم روضه نیازی نیست چشمان ترت گویاست آه پریشان تو مقـتـل خـوان عـاشوراست در ساحـت ابری و رمـزآلـود چـشمانت میسوخت در دریای آتش رود چشمانت آن غم که از روح و تن تو سر درآوردست داغ است و زخم است و کران تا بیکران دردست زخـم عـمیـقی که دلت را تا ابد سوزاند درد غـریبی که ستـون عرش را لرزاند داغی که هم انـدازۀ تاریخ عـاشوراست اشکی که اقـیانوس بغـض ماتم دریاست ای سجـدههـایت زیـنت سجـادهها سجـاد شد عالمی از خط به خطِّ خـطبهات آباد با خـطبهات شد تازه تاریخ غـزل آغـاز صدها قصیده سوگوارِ این غزل شد باز آرایـهها با آیـه آیـه خـطـبـهات گـل کـرد تاریخ شاعر شد چو با نامت تغزل کرد آری کران تا بیکران غم در دلت میزیست اما نفهمیدند غـافلها که آن غـم چـیست بردار پـرده؛ پـرده از پنهـانِ هر رازت تا که بـسوزانـد جـهـان را سـوز آوازت کـشتی اگر پهـلـو گرفـته روز عـاشـورا با موج طـوفـان تو راه افـتـاده در دریـا در آیه آیه مُـصحـفـت آئـینـهکاریهاست در خط به خط خطبههایت رستگاریهاست کربو بلا جغـرافیای عشق در دنیاست بعد تو تاریخ، انتشار روز عـاشوراست هم کوفه را با خـطبهات بیآبـرو کردی هم شام را با ذوالفـقارت زیر رو کردی شاهی ولی هم سـفـره با خـیـلِ گـدایـانی از تو به عـالـم میرسـد رزق فـراوانـی تنها و تنها غربت یک روضهات کافیست بر آن دلی که بر مداوایش امیدی نیست بیمارِ حکم مصلحت بودی اگر یک چند بـیـمـارهـا بـا نــام تـو دنـبـال درمــانـنـد خاموش باد آن دیده که در روضهات تر نیست آنکه سر سوزن نفهـمیده امـامش کیست هر کس به دام عشقت افتادهست آزاد است شاها، اسیرت در دو عالم خانهآباد است فتح الفـتـوح تو زمان کـوفه و شام است بر قلب تو زخـمزبـان کوفه و شام است با یاد آن شـاهی که روی خـاکها افـتاد خاکیست سنگ مـرقـدت یا ایها السجاد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زین العابدین علیهالسلام در کوفه
تو خطبه خواندی و ملائک پر درآوردند بر منـبر کـوفه مگـر پـیغـمبـر آوردند! یک عمر مولا گفت در کوچه چه شد آخر در شهرِ کـوفه دستبـسته حیدر آوردند آغـاز شد خـطبه پس از نام رسـول الله پس سردرآوردند که با خود سر آوردند لحنِ علیِّ ابن حسین ابن علی این است افـتادهانـد از پا اگـر چه لـشکـر آوردند بر دست و پای تو غل و زنجیرهایی بود که دستشان با هر دعـای تو بَر آوردند دیدنـد مثل مـادرت ساکـت نخواهی شد بر روی نیزه پیش روی تو سر آوردند عالَـم فدای گریههایـت حـضرتِ سجـّاد در چشـمهایت ندبه را با کـوثر آوردند
: امتیاز
|